تبليغاتX
آتش بدون دود

آتش بدون دود

آنچه خوش آید

برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم * :


* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .


* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .


* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .


* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط س_پ |


 

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط س_پ |


 

 

 

 

قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد.

بعضی ها با او جور می شدند...

اما نمی تونستند قل بخورند.

بعضی ها  می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند.

یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست.

و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست...

یکی خیلی نازک بود................ و ترکید......

یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت.

بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند.

بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! ....

بعضی ها خیلی نکته سنج بودند.

بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند.

سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت....

آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود.

اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... !

و باز هم رشد کرد....

- « فکر نمیکردم تو رشد میکنی »

قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! »

- « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...»

....

....

....

تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت.

قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟»

- « هیچ چیز. »

- « از من چه انتظاری داری ؟»

- « هیچ. »

- « اصلاً تو کی هستی ؟ »

دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.»

قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.»

دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. »

قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....»

دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. »

- « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. »

دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟»

قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.»

دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......»

و قل خورد و رفت....

قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید......

تالاپ !

دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد.....

حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد.....  

 

 

( آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ- شل سیلور استاین)

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/09ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط س_پ |


هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من می روم برای تو باران بیاورم

تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم

تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم

گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم

باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم

با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –

- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم

این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!

چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :

قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !

باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !

حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !

آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط س_پ |


چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
 
چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
 
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
 
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
 
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!
 
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
 
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!
 
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
 
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
 
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
 
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
 
خنده داره . اینطور نیست؟!
 
دارید می خندید؟!!!!
 
دارید فکر می کنید؟!
 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط س_پ |


بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به ...

این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

نویسنده: سانیتا سالگا

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط س_پ |


امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز ارام.....ارام
باورت می شود....
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک ارامبخش "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
" که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط س_پ |


پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد.

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و

                                          آبم نمی برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب

 تا بیکران عالم پندار رفته ام                                   

 تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم                                       

 تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی     

 تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

 تا شهریادها........

  دیگر شراب هم ،

                                     جز تا کنار بستِر خوابم نمی برد .

                                    

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

                                     آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

 

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنکی

با اینکه ناله می کشم از دل که

                                   آب...آب

                                   دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.     

 

 

                                                                                 فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط س_پ |


چنان چه انواع میوه ها به شما تعارف شود كدام میوه را انتخاب می كنید؟ پرتقال ؟ سیب ؟ آناناس ؟ موز ؟ نارگیل ؟ انبه ؟ گیلاس ؟ انگور سیاه ؟ هلو ؟ گلابی ؟ آیا می دانید كه می توانید از روی میوه انتخاب شده شخصیت آدم ها را بشناسید و بر اساس میوه های مورد نظر بگویید كه شرایط روحی روانی اشخاص مختلف چگونه است؟پس میوه دلخواه خود را انتخاب كنید و به راز های شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید. پرتقال اگر پرتقال میوه محبوب شما است. شما آدمی پر قدرت و بسیار صبورید و دوست دارید كارها را به آرامی و با متانت اما در عین حال با درایت كامل و جسارت به انجام برسانید.سخت كوش و پر تلاش و كمی خجالتی هستید اما در دوستی می توان به شما اعتماد كرد . شما دوستان خود را به دقت انتخاب می كنید و با تمام وجود به آن ه عشق میورزید سیب چنانچه سیب میوه محبوب شماست شما فردی اسراف كار و بسیار رك گو و صریح اللهجه هستید.اگر چه ممكن است بهترین سازمان دهنده و مدیر نباشید اما می توانید رهبر یك تیم كوچك باشید كه با تلاش زیاد تیم را به موفقیت می رسانید.در بیشتر موقیت ها می توانید به سرعت و به درستی تصمیم بگیرید. شما از سفر های كوتاه و غیر منتظره لذت می برید.زمانی كه با شریك زندگی خود به سر میبرید جذاب و خونگرم به نظر می آیید و به شدت عاشق"زندگی"به مفهوم واقعی آن هستید. آناناس بسیار سریع تصمیم می گیرید و سزیعتر از آ عمل میكنید.در تغییر شغل و خطر كردن در زمینه های اجتماعی شجاع و بی باك هستید.شما دارای یك توانایی استثنایی در مدیزیت می باشید و نمی گذارید كار روی دستتان بماند.دست دارید مورد اعتماد دیگران باشید.معمولا خیلی سریع با دیگران ارتباط دوستانه بر قرار نمی كنید ولی به محض انجام آندوستتان را برای همیشه برای خودتان نگاه می داریدبندرت به دنبال زندگی رمانتیك میرویدو شریك شماغالبا به واسطهاین صفات ممتاز تحت تاثیرتان قرار می گیرداما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات نا امید است. موز عاشقان موز افرادی دوست داشتنی آرام گرم و طبیعتا با احساس هستند.شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتی بودن در رنج هستید. دیگران غالبا از طبع آرام و شیرینتان سؤ استفاده كردهو سعی میكنندبه این وسیله برای خود موقعیت های جالب را رقم بزنند.عاشق شریك زندگی خود در تمام زمینه ها هستید واین عشق به خاطر زیبای جسمی و روحی اوست.به خاطر روشی كه داری روابط شما با او همواره در یك هماهنگی كامل است. نارگیل شما دوستاران این میوه سنگین و كمیاب افرادی جدی با فكر و شعور هستید.از روابط اجتماعی لذت می برید و بویژه روی همراهانو دوستان خود حساسیت خاصی دارید.ممكن است كمی خود خواه به نظر بیایید اما لزوما چنین صفتی در شما بر جسته نمیشود.. شما فردی سریع الانتقال آگاه و گوش به زنگ هستید و دیگران مطمئن هستند كه در زمینه شغلی همیشه در بالا ترین رده قرار داشته و به بهترین نحو كارها را انجام میدهید.شما نیاز به شریك عاقلی داشته و عقل و احساس را با هم در این مسئله دخالت می دهید. انبه اگر انبه را دوست دارید به راحتی میشود به شما اتكا كرد.شخصی هستید با ایده های روشن و غالبا درست و اثر گذار. از اینكه درگیر مسائلی بشوید كه نیاز به تلاش ذهنی شدید دارد لذت می برید و با شریك خود به ملایمت و آرامی رفتار می كنید.سعی می كنید با زندگی خود بسازید و چنانچه نیاز به قوی بودن را احساسا می كنید آن را در جایی دیگر می جویید. گیلاس چننچه گیلاس میوه محبوب شماست زندگی همیشه به شیرینی كه در نظر دارید خود را به شما نشان نمی دهد.فراز و فرود در زندگیتان زیاد است.بویژه در موقعیت های حرفه ای و كاری. شما همیشه و در هر پروژه ایكمی پول به دست می آورید و نه به مقدار زیاد.ذهنی فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چیزهای نو هسید.شما شریكی صمیمی و وفادرا هستیداما اثر گذاشتن بر احساسات شما كار ساده ای نیست. خانه تان برای شما به منزله بهشت استو هیچ چیزی را بیشتر از این دوست نداریدكه در منزل باشید و دوستان افراد خانواده و آشنایان شما را دوره كنند. انگور سیاه به طور كلی آدمی مودب و خوشرو هستید اما گاهی اوقات سریع و به شدت عصبانی می شوید هر چند به همان سرعت عصبانیت شما فرو كش می كند.از زیبایی ها به هر شكل كه باشند لذت میبرید.بسیار محبوب و مورد علاقه دیگران هستید و این محبوبیت به علت طبیعت گرم شماست.شور و شوق فراوانی به زندگی دارید و از هر كای كه می كنید لذت میبرید اعم از لباس پوشیدن خوردن و خوابیدن. شریك شما باید در تمام شور و علاقه شما سهیم باشد تا بتواند از همه آچه كه به او می دهید لذت ببرد. هلو درست مانند هلو شما از عصاره زندگی لذت میبرید. فردی رك گو و صریح اللهجه بوده و روشی دوستانه دارید و این نكات به جذابیت روحتان می افزاید.در بخشش و فراموش كردن نظیر نداریدو برای دوستیها ارزش زیادی قائل هستید. حس استقلال طلبی در شما بسیار قوی است و این امر از شما فردی راستگو ساخته است. عاشقی ایده آل صبور صمیمی و یكرنگ هستید.. با این حال به هیچ وجه دوست ندارید احساسات خود را در ملا ء عام بروز دهید. گلابی چنانچه فكر خود را معطوف به انجام كاری می كنید می توانید آن را با موفقیت به انجام برسانید.شما دوست دارید كه نتیجه تلاش هایتان را به سرعت ببینید. از انگیزه های مفید ذهنی لذت برده و دنباله رو آن هستید كمی خجالتی به نظر میرسید و در بیان احساسات خود چندان راحت نیستید. زمانی كه به دنبال شریك زندگی هستید به هوش سرشار دید وسیع و دل دریایی اش بیش از دیگر موارد اهمیت میدهید

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط س_پ |


هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .

×××

با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/14ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط س_پ |